درسا خانوم عشق مامان وبابا

خاطرات شیرین عسل مامان

عکسای اتلیه تابستان93

سلام عزیز دل مامان  .شما دیگه خودت خانوم شدی  ولی با عرض شرمندگی مامانو شطرنجی کن  که تنبلی میکنه تو آپ کردن وبلاگت..البته یکی از دلالیل کوتاهی من خود شمایی عشقم که ماشالله انقدر شیطونی . فدات بشم  من فعلا عکسای آتلیه تو داشته باش تا بیام که حسابی هنرنمایی جدید داری که بنویسم.        ...
5 مهر 1393

اندر احوالات این روزها

عزیزم این چند وقتی که نبودم مشغول جمع کردن اثاثامون بودم پس فردا ایشالله قراره بریم خونه جدیدمون ایشالله که برامون خونه ای پر از شادی و سلامتی باشه . وقتی داشتیم میرفتیم این خونه رو ببینیم من که خسته شده بودم بهت گفتم درسا دعا کن همین خونه خوب باشه شما هم دستای کوچولوتو بردی بالا و گفتی خداااااا بابابزرگ خوب بشه دیگه من میخواستم بخورمت قربونت برم وقتی دیدی منو بابا داریم میخندیم گفتی ااااااا خوب خدایا ما خونه بگیریم . واین بود که خدا صدای شما رو شنید هم ما خونه گرفتیم هم بابابزرگ خیلی بهتره. دوست دارم مامی فعلا بای تا خونه جدید
13 مهر 1392

نفس مامان

عزیزم امشب خونه خاله سیمین بودیم و ساعت 8 شما قرمه سبزی خوردی یه کم هم سوپ خوردی . الان که اومدیم خونه خوابیدی فکر کنم گرسنت بود گفتی مامان بهم ماهی بده گفتم فردا برات میخرم گفتی پس لوبیا پلو بده گفتم بزار برم برات میوه بیارم رفتم یدونه شلیل اوردم.دیدم خوابیدی انقدر خوشگل خوابیدی که حیفم اومد ازت عکس نگیرم. عاشقتم نفسم    ...
10 شهريور 1392

مهمونی نی نی سایتی

سلام دخترم تو هفته گذشته یه روز رفتیم خونه یکی از دوستای نی نی سایتیمون که شما بچه ها 5 تا دختر بودین خیلی بهتون خوش گذشت خاله سحر خیلی زحمت کشیده بود   از راست به چپ درسا و اویسا دینا شاینا و نورا   ...
9 شهريور 1392

شیرین زبونیای درسا

عزیزم عشقم نفسم دوست دارم  قربون شیرین زبونیات برم هر وقت میخوای مامان و بابا رو گول بزنی انقدر با ادب میشی که ما اینجوری میشیم  بعد جالب اینه که منو تو رودربایستی میندازی متلا میگی مامان جونم منو خیلی دوست داری مامان :آره عزیزم عاشقتم درسا : منم عاشقتم فدات شم  مامان : خدا نکنه دخترم  درسا: چون خیلی منو دوست داری میخوای بهم جایزه بستنی بدی  مامان : بستنی میخوای دخترم  درسا : اره دیگه مگه نگفتم   وخوشحال از اینکه بستنی گرفتی یا اینکه با بابا رفتی فروشگاه درسا: بابا این شامپوها مخصوص کودکه بابا :بله دخترم  درسا : وای بابا چه خوشگلن  بابا : آره درسا: بابا من دارما نمیخ...
28 مرداد 1392

اندر حکایات اینروزها

سلام عشقم بینهایت دوست دارم از وقتی که به دنیا اومدی زندگی رو برای مامان و بابا عسل کردی جدیدا انقدر شیرین زبون شدی که همه رو متعجب میکنی از حرفات من و بابا این شکلی میشیم چون نمیری تو اتاقت بخوابی تصمیم گرفتیم تخت و پارکت و بیاریم دوباره بذاریم کنار تخت خودمون که حداقل شبا زیر دست و پا له نشی اولش انقدر ذوق کردی که خدا میدونه فکر میکردی تازه برات خریدیم. حالا شکر خدا چند شبه توتختت میخوابی منو بابایی داشتیم اتاقمونو تغییر میدادیم تا تختت جا بشه شما هم همش میومد تو گرد و خاکا منم که دیمه عصبانی شده بودم تصمیم گرفتم بفرستمت مهمونی خونه خاله سیمین تا بهش زنم زدم و فهمیدی بدو بدو رفتی یه دستمال برداشتی بالای تختو تمیز کنی میگم ماما...
11 مرداد 1392